Tuesday, 7 February 2012

جز تو را نيست كنون در دل من


هنگامی که حسین بن علی‌ فرمود: «هل مِن ناصر ینصرنی» چه کسی از میان شما هست که مرا کمک کند؟ ... ه

عده‌ای پندارند که از روی عجز گفت! .... ه


اما نمی‌دادند که او بزرگ و مقتدر بود و با این حرف می‌خواست شنونده را راه بیاندازد ...

.
.
.
 هر کس به نسبت بصیرت و درکش به راه افتاد! ... ه
.
.
.


بيش از اين گر دگري در دل من ميگنجيد
جز تو را نيست كنون در دل من گنجايي


Friday, 2 December 2011

دل جا مانده



دلم را در ذره ذره خاکش جا گذاشته ام

عطر کوچه‌هایش مستم می‌کند

و لبخند کودکان و مردمش پر شورم

اینجا سرزمین غریبیست

و مردمش غریب تر

نمی توان آن را شناخت ، باید آن را زندگی کرد



چگونه مردمی هستند اینان که دل‌هایشان پر درد و دست‌هایشان خالیست‌ اما در گوشه کلبه ی کوچک خود ، سیر دو عالم میکنند ؟

به ظاهر خانه‌هایشان محقّر، اما وسعت کاشانه‌هایشان بی‌ همانند

در شگفتم از این مردم که دستانشان خالیست و چنین دلهایشان غنی! کاش همیشه اینجا میماندم

دور از این خاک، همچون پرنده‌ای شده‌ام که به قفس عادت کرده و احساس آزادی می‌کند

... ... دلم میخواهد ... ... ... ... ...

Saturday, 26 November 2011

باز باران ...



باز باران
با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین



لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران
با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهر های فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان
واندر این صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
پر ز ناله
دل شکسته
پای خسته
باز باران
باز هم اینجا عطش
آتش ، شراره
جسمها افتاده بی سر ، پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تخدیده دشت و سینه ها بر پاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی
باز باران ، قطره قطره
می چکد از چوب محمل...
خاک های چادر زینب به آرامی ، شود گِل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری
باز سنگ و باز باران
آری آری
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
مشک ساقی
کاش می بارید باران
آه باران !
کی بباری بر تن عطشان یاران ؟
تر کنند از آن گلو را
آه باران ، آه باران

Wednesday, 23 November 2011

گنجِ پنهان: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم ...

در زندگي جفاهايي هست 
كه تا نچشي قدر وفا را نميداني 
و پيمان هايي كه تا نشكنند 
معناي عهد را نميفهمي
...
كه تا زمين نخوري 
غرور بلندِ ايستادن را لذت نميبري
مهم اينست كه چنان در رنجها نشكني كه 
وقتي گنجِ پنهان در رنج را نشانت دادند
ديگر چيزي از دلت نمانده باشد تا «عشق» را زندگي كني


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن



ده روزه مهر گردون افسانه است وافسون
نیکى به جاى یاران فرصت شمار یارا

زندگی یک سفر است سبکبار باشیم و عاشق پرواز 
...

Wednesday, 31 August 2011

در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

 هو المتین


هان، ای يتيم خُرد!

ای کودک غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر بی‌غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، ای سپيد مویِ تهی‌دستِ بی‌نصيب!

...
ای کهنه‌جامگان!

عريان‌تنان شهر!

عيش‌ام شکسته باد اگر با چنين غمی-

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است ...

«مهدی سهیلی»